آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

خاطرات روزانه(30بهمن90)

                       ساعت 3 بعدازظهر اومدم مهد دنبالت.به خاله مریم زنگ زدم اونم ماشین نداشت.می خواستم آژانس بگیرم ولی خاله گفت بیا  با سرویس میریم از دم خونه شون  آژانس بگیرم. خلاصه اومدم مهد و تو رو از خاله سمیه گرفتم.و منتظر خاله مریم وایستادیم. تو هم که طبق همیشه آرام و قرار نداشتی و دلت می خواست بری بیرون و بدویی. دم در مهد خاله فرزانه(مامان رژین) رو دیدم.گفت ما رو می رسونه. خلاصه خیلی به ما لطف کرد. ما با رژین پشت ماشین نشستیم و خاله مریم جلو.رژین ناناز چیپس می خورد و یه دونه هم به تو داد. تو هم همش به...
2 اسفند 1390

30 بهمن90

                                    ا ندر حکایت دیروز... دیروز بابایی قرار بود بره شرکت و ما می بایست با خاله مریم  یا آژانس می رفتیم. خلاصه خاله مریم طبق همیشه به گوشیش جواب نمی داد و بعداز تماس های مکرر معلوم شد آقا کسرا کلاس داره و اونا قرار دیر میرن خونه.خلاصه خواستم به آژانس  زنگ بزنم که خاله راحله رو دیدم و وسوسه شدم با سرویس بریم . تا دم سرویس ها که رفتیم پشیمون شدم و  تصمیم گرفتم با آژانس بریم. زنگ زدم این آژانس دانشگاه هم که هیچ وقت ماشین ندا...
2 اسفند 1390

مسابقه والیبال مامانی(17بهمن90)

              آویسا گلی! مامان دیروز مسابقه والیبال به مناسبت دهه فجر داشت و دیروز به همراه دوستانش(سمانه جون(مامان صدف)،راحله جون(خاله رویا)، فریده جون(خاله فریده)، پگاه جون(پگاه خاله)، ثوری جون، شهلاجون،نیلوفر جون(خاله نیلو ،سرپرست محترم) ) کولاک کرد. اسم تیم ما شوکا بود و ما اول شدیم. امیدوارم توهم بزرگ شی و اگر دوست داشتی راه افتخار مامانی رو ادامه بدی.البته جا داره از خاله نرگس به خاطر تشویق ها و پشتیبانیش و خاله فهیمه و سارا گلی دختر نازش به خاطر تشویق هاشون تشکر کنم  اما اندر حکایت بعد از مسابقه ... خیلی خسته بودم...
30 بهمن 1390

اندر احوالات این روزا(18بهمن90)

                            آویسا گلی! مامانی دیروز به خاطر خستگی بازی و کم خوابیدن ها خیلی حالش بد بود.ساعت 3بعدازظهر اومدم دنبالت مهد. قرار بود بریم اداره بابا تا از اونجا خونه بریم. وقتی تو رو از خاله سمیه گرفتم داشتی لقمه نون و پنیر می خوردی. خاله سهیلا رو دیدم. گفت: امروز خاله کلاس دیگه اومد. گفت آویسا بیا بغلم. روتو بگردونی ونرفتی. بعد وقتی خاله سهیلا خواست بغلش بری. سریع رفتی. بعد گفت: اهش کن. تو هم زدی تو گوش خاله کلاس دیگه. خندیدم  گفتم خودت بهش گفتی بچه هم حرف گوش کنه دیگه. خلاصه ...
24 بهمن 1390

تعطیلات آخر هفته(22بهمن90)

            دیروز با آویسا گلی رفتیم خونه دایی جان محمد. دایی بهزاد از شمال اومده بود وحسابی با دختر گلی بازی کرد.دایی بهزاد آویسا رو سوار دوچرخه دایی محمد کرد و به جای آویسا رکاب می زد.آویسا هم کلی ذوق کرده بود.خلاصه ساعت 8 شب برگشتیم خونه.سوپی که از قبل برات بار گذاشته بودم میکس کردم و بهت دادم خوردی. خیلی شیطونی می کردی. وهمش می خواستی سفره شام رو جمع کنی. بعداز مرارت های بسیار تو  رو بردم اتاقت و خوابوندم. تا صبح تا دلت خواست بیدار شدی و نمی دونم چرا همش گریه می کردی.یه بار که بلند شدی به پشتت دست کشیدم و نوازشت کردم دوباره خوابیدی ولی تا صبح با فواصل کم بیدار شدی.صبح ه...
24 بهمن 1390

خاطرات روزانه(23بهمن90)

                             اندر حکایات دیروز... سرم رو که از سیستم بلند کردم دیدم ساعت٣:١٠ دقیقه است دوان دوان اومدم طرف مهد.خاله مریم هم طبق همیشه جواب گوشی و تلفن داخلیش رو نمی داد.اول قرار بود بریم پیش عمو ارسطو برای چکاب اما زنگ زدم و منشی اش گفت دکتر تازه از مسافرت اومده و ویزیت نمی کنه.خلاصه قرار شد بریم سر کار بابایی تا از اونجا باهم بریم.آژانس هم ماشین نداشت.وقتی اومدم مهد کنار خاله سمیه منتظر وایستاده بودی.الهی بمیرم بچه ام تا منو دید چه ذوقی کرد.باهم دو تایی اومدیم تا سه راهی علوم ...
24 بهمن 1390

آویسا خانم مریض شده

                           آویسا خانم الان دو هفته ست که مریضه . شب  تا صبح همش بیدار میشه. الان حالم خیلی بده و انرژی ندارم. سر ساعت داروهاشو می دم و مراقبش هستم. ولی هنوز سرفه می کنه و بعضی وقت ها هم آبریزش داره. نمی دونم این چه مریضی بود که دختر گلی من رو اذیت کرد.ان شاالله هیچ بچه ای مریض نشه و خدا حافظ همه کوچولوهای ناز و دوست داشتنی باشه                           &n...
16 بهمن 1390

عسلم مریض شده

                      سه شنبه وقتی آویسای مامان رو از مهد گرفتم احساس کردم رو فرم نیست. اون روز خاله مریم زحمت کشید و مارو به خونه رسوند.  وقتی رسیدم خونه دیدم دخترم تب داره. به بابا رضا گفتم تا ببریمش دکتر(به قول بابا رضا عمو ارسطو).  فهمیدیم دخترم از این تب های ویروسی گرفته. بچه ام همش به من چسبیده بود و بی تابی می کرد. سه شب تب داشت.من و بابا سه شب تا صبح بالای سرش بودیم . تا جمعه صبح که تبش قطع شد.حمومش کردم بعد برای ناهار خونه بابا قاسم رفتیم.مامان فاطمه برای دختر گلی سوپ درست کرده بود.ناهارش رو دا...
3 بهمن 1390

امروز26/10/1390

            امروز صبح مثل بقیه روزها صبح زود به دانشگاه رسیدیم   اما خاله رویا دیر اومد و در مهد هم دیر باز شد.مامانی هم که می خواست برای کار گواهینامش بره دیرش شده بود . آویسای مامان هم بیدار شد و گریه می کرد. لباساشو تو مهد درآوردم و یه ذره باهاش بازی کردم بعد خاله سهیلا مهربونش اومد و اون ازم گرفت.مامانی ببخشید که مجبور بودم تو رو تو مهد بزارم .الان هم به خاله سهیلا زنگ زدم وحالتو پرسیدم.گفت فرنی تو خوردی و تازه خوابیدی.عزیز دلم خوب بخوابی و خواب های خوب ببینی.می بوسمت عشق کوچولوی من!        آویسا عاشقتم       ...
26 دی 1390