خاطرات روزانه(30بهمن90)
ساعت 3 بعدازظهر اومدم مهد دنبالت.به خاله مریم زنگ زدم اونم ماشین نداشت.می خواستم آژانس بگیرم ولی خاله گفت بیا با سرویس میریم از دم خونه شون آژانس بگیرم. خلاصه اومدم مهد و تو رو از خاله سمیه گرفتم.و منتظر خاله مریم وایستادیم. تو هم که طبق همیشه آرام و قرار نداشتی و دلت می خواست بری بیرون و بدویی. دم در مهد خاله فرزانه(مامان رژین) رو دیدم.گفت ما رو می رسونه. خلاصه خیلی به ما لطف کرد. ما با رژین پشت ماشین نشستیم و خاله مریم جلو.رژین ناناز چیپس می خورد و یه دونه هم به تو داد. تو هم همش به...



